تبليغاتX
چشمهایش

چشمهایش

زندگي يعني ناخواسته به دنيا آمدن ، مخفيانه گريستن و ديوانه وار عاشق شدن

آدم ها ...!

 

چه قدر فاصله اینجاست بین آدم ها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدم ها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدم ها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند

چه قدر سردی و غوغاست بین آدم ها...!

میان کوچه‏ی دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرماست بین آدم ها

ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست

چه قدر قحطی رویاست بین آدم ها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدم ها


غریب گشتن احساس درد سنگینی ست

و زندگی چه غم افزاست بین آدم ها

مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد

چه قدر راز و معماست بین آدم ها

چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها...!

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها

میان این همه گل های ساکن اینجا

چه قدر پونه شکیباست بین آدم ها

و کاش صبح ببینیم ؛ باز مثل قدیم

نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها

بهر کردن دل ها چه کار دشواریست

و عمر شوق چه کوتاست بین آدم ها

میان تک تک لبخند ها غمی سرخ ست

و غم به وسعت یلداست بین آدم ها

به خاطر تو سرودم ، چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدم ها ...!

                                                     رضا

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 17:6  توسط رها و رضا  | 

تو و دوری ...

 

گرمای حضورت آنچنان بود

که سرمای دوریت ، استخوانهایم را درهم شکست !

اگر می شد یک لحظه صدایت را شنید

تا ابد آرام می شدم !

ای صداقت لطیف آسمان در لحظه ی طلوع خورشید

کاش باری دیگر مانند زمین، قلب صاف و چو رودت را در بر گیرم!

می بینی ؟!

بدون تو، دستم  یارای چیدن کلمات را ندارند!

و بی عطر وجودت ، کاغذ بازی مرا ، جز آتش فراق ، بهایی نیست!

بی تو چگونه سر کنم ؟!

و کجا ... کجا بگریزم از تو ؟

که عکست را در چشمانم قاب کرده ای ...!

                                                                              رضا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 11:41  توسط رها و رضا  | 

من و تو

 

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

در دو طاقچه ی رو به رویم شش دسته خوشه ی زرد گندم چیده ام  

با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان ،

کاش تنها نبودم ...

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟

کاش تنها نبودی ...

آن وقت می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر

اینقدر بلند بلند

بخندیم تا همسایه ها مان از خواب بیدار شوند!

می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم

انگار قایقی مرا می برد

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و…

مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟

می شنوی ؟

انگار صدای شیون می آید

گوش کن ...

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

صدای شیون در اوج است

می شنوی ؟

برای بیان عشق

به نظر شما

کدام را باید خواند ؟

تاریخ یا جغرافی ؟

می دانی ؟

من دلم برای تاریخ می سوزد

برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند ...

گوش کن

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی،

می شود چیزهای دیگر نوشت

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هایند…

می دانی ؟

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است

کودک

خرگوش

پروانه

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

بی نهایت

بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند!

                                                         رضا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 2:2  توسط رها و رضا  | 

صبح جمعه ...

 

و این اولین صبحی که بی تو گذشت ...!

                                               دوستت دارم

                                                                                               رضا

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 10:2  توسط رها و رضا  | 

آغاز

 

یه چیزی ، شاید روزی ، جایی ...!

کسی چه می داند !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 19:57  توسط رها و رضا  |